تبليغاتX
میخواهم با تو باشم تا ابد

سراغ از من نمي گيري گل نازم                             نميشناسي صداي كهنه سازم

نمي دوني مگه اينجا دلم تنگه                                نمي دوني مگه با غصه دمسازم

هواي گريه داره اين دل سردم                         چشام گريون صدام لرزون توئي دردم

شبا تو كوچه­ي پر ماتم پائيز                                  به دنبال چراغ خونه مي گردم

برات گفتم حديث برگ خشك و باد                        لالايي قصه پروانه و شمشاد

سراغ از من نمي گيري نگير اما                              فراموشم نكن پروانه زيبا

سرود بي­وفايي رو چرا خوندي                              مگه لالايي هامو برده اي از ياد

نذار يادت بره پروانه زيباي من روزي                      شده غمگين اسير خونه غم ها

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:12 توسط باران |


تعطیل شد ......!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:4 توسط باران |


در کنارت مینشينم
شايد اينبار
مملو از احساس خوب با تو بودن ها شوم
اين همه آزردگی را باز بر دوش دلم خواهم کشيد
تا که ای دردانه ام آزرده از من مگذری

اين تمام هستی درد آشنای چون منیست
از برايم اشکهايت را جلایی نو بده
اشکهايت را برايم مملو از احساس کن
ای عبور سرد ناهنگام دل
جمله گرمی بگو قفل دلم را باز کن

باز هم بارانیم
در خودم طوفانيم
و از برای درد خود
کوچه هایی تنگ و تاريک از ملامت را گذر خواهم نمود
پرسه خواهم زد و باز
روزهایی را که در ان ساختم ويرانه ی اين عشق را
مو به مو در چشم خود خواهم گريست

اين همان فرياد تنها بودن است

با تو من بيگانه ام

باز هم در گير و دار باورم
باوری زرد . کبود
باوری خام و خمار از اين شباب...

پرسه خواهم زد و باز
خنده ها ، اسودگی های دلم را با دو چشم خيس خيس
از دلم خواهم زدود

ديده ام بارانی است
در نگاهم شوق رفتن منجليست

ديگرم نايد پديد...

پ.ن:خیلی وقت نبودم

ولی الان اومدم اپ کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:0 توسط باران |


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:17 توسط باران |


اخرین برگ ابن درخت هم به خاک نشست

بی آنکه بدانم

بی آنکه شاد باشم یا غمگین

ناباوری سنگین در چشمهایم

مبهوت

..........

...........

چگونه ممکن بود

آخرین امید هم به خاک نشست

من به فکر فرداها

بی بهانه زندگی کردن

بی بهانه خواندن

بی بهانه پرواز کردن

جوی باریکی که مرا به حقیقت رساند

فردا روز دیگری است و دیگر روزی است

امتحانی دیگر

...........

............

چرا همیشه فکر می کنم کسی را دارم که به او دل ببندم ؟!

فردا روز دیگری است

آخرین امید هم به باد.........

مانده ام از فردا نفس خواهم کشید ؟!

حرف خواهم زد ؟!

به یاران نوید آزادی خواهم داد؟!

از خورشید خبر خواهم داد ؟!

از نور ؟!

از عشق ؟!

از شیرینی رنجهایی که به جان می خریم ؟!

به امید گشایشی بهتر؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:6 توسط باران |


چه گویم از زندگی مترسکی ام؟

نه جایی در مزرعه دارم نه حتی کلاغی از من حساب می برد.

رهگذری ساده بودم با کوله باری از احساس .

عابر خسته ی کوچه های گوچه های عشق و مجنون دلتنگ بیابان ارزو که یکباره نگاهم به نگاه اهویی گریز پا گره خورد و

حاصلی جز تنهایی و دلواپسی و چشم انتظاری برایم نداشت و

حالا سالیانی است که تک درختی هستم که مترسک وار در کویر تنهایی و

عطش چشم انتظار نم نم باران و جیک جیک گنجشکان مهربانم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:58 توسط باران |


حرفها ی دلتنگی ...............................................................................................................

بی اختیار به خود م می آیم , ..لحظه های زیادی از عمرم را در نا کجا آباد قلبم , اینگونه سرگردان , سپری میکنم .....درد آدمها.........

وای از درد ادمها .!..که با روح و روان چه می کند .

انقد ر غرقشان می شوی که دیگر ردپایی از خودت نمی ماند......و اینگونه است که همیشه بی هویتی.........!

سالهاست که کودک بی خطای وجودم در پس کوچه ها ی این غربت , هراسان و تنها  به دنبال مادر گمشده می گرید.!

مرغ باغ ملکوتم.............نی ام از عالم خاک................

گاهی این قفس تنگ......تنگ پر از ننگ..............انقدر  فشارت میدهدکه قافیه را می بازی ....و.تمام عطایش را به لقایش می بخشی...و با تمام بود خالی از وجود فریاد می زنی که...................من باختم.!!!

من بازی رو باختم .. ..و دوباره این قفس تنگ.....و دردی پر اهنگ......!

 

                                                               من بازی رو باختم .....!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:48 توسط باران |


 فرغون خاکو بردار!هیشکی نمونه بیکار!

قانون این جا اینه:قبل خروسا بیدار!

باید همیشه دود کنه دودکش کوره پزخونه

هر کسی کم کاری کنه اضافه کاری مهمونه

 

اجر پز کوچیک ما هشت تا خزون رو دیده بود

جای گچ و تخته سیاه به خاک رس رسیده بود

قالب های چهار تایی تو دست اون جا نمی شد

مثل ستاره دختری تو دنیا بیدا نمی شد

جز یه مادر بزرگ پیرهمدم دیگه ای نداشت 

از سر صبح تا بوغ سگ اجر تو کوره ها می ذاشت

 

شبا توی الونکش رویا های قشنگ می دید

خواب کلاس و مدرسه خواب توب سه رنگ می دید

اما صبح ها تو گوش اون صدای ادم بده بود

به جای زنگ مدرسه دوباره اون عربده بود:

باید همیشه دود کنه دود کش کوره پز خونه

هر کسی کم کاری کنه اضافه کاری مهمونه

 

یه روز سرد تنگ غروب گریه امانش رو برید

قصه ی نا تموم اون به برگ اخرش رسید

خسته بود از اجر و خاک خسته بود از خواب دروغ

خسته بود از ادمای مرده ی این شهر شلوغ

 

کارگر قشنگ ما حسابی غمگین شده بود

اون قالب چهارتایی انگاری سنگین شده بود

وقتی می خواست اجر ها رو تو کوره جا سازی کنه

حس کرد یکی هولش میده میخواد با اون بازی کنه

گریه چشما شو بسته بود اجر روپیش پاش ندید

تو کوره افتاد و یه نور تا اسمون تتق کشید

 

 

ستاره رفته اسمون با دود کوره پز خونه

اضافه کاری نداره از چشم دنیا پنهونه

 

 

مادر بزرگ!بگیر بخواب!چه وقت بی قراریه؟

امشب رو منتظر نباش!شاید اضافه کاریه!

ای!ادما!گوش نکنین !قصه ی ما کرکریه!

تو خونه راحت بخوابین!دیواراتون اجریه!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:4 توسط باران |


در اغوش باران

در پس سال های در به دری و باد

می بینمت دگر بار

به شیفتگی تماشایت می کنم

اه...........

تو بیش از من دگرگون شده ای

در کوچه هایت پرسه می زنم

گم گشته   بی زمان

همچو بی چاره ای شوریده

درچشم کودکانت

و

باز می جویم

هر ان چه را که از کف داده ام

رها می شوم

در اغوش بارانی که می شویدم

از غربتی که خود را بدان الوده ام

اه...............

دو باره میتوانم به سادگی سخن بگویم

به لهجه ی نمناک گیاهان

دریا و باران

بی ان که شگفتی دیگران را بر انگیزم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:19 توسط باران |


میخواستمت تو رو تنهام گذاشتی

برای اشکام وقتی نذاشتی

دلتو فروختی به یه کس دیگه

ولی نگاهت اینو نمیگه

 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

دلمو سوزوندی

 

باید بمیرم این روز رو نبینم

همون بهتر که بی تو بمیرم

چشمای نازت

صدای سازت

چقدره خوبه صدای اوازت

 

مریم نازم

هرجا میشینم تو رو میبینم

میگم که ای کاش پیشت می موندم

دستام تو دستت واست می خوندم

 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

دلمو سوزوندی

دستمو خوندی

پیشم نموندی

 

بدون دلم رو بد جور سوزوندی

میخوام بخوابم تا لحظه ی دیدار

تا با صدای نازت بشم بیدار

با دلتنگی هات

من بودم که ساختم

دل به دل سپردم

سر به زیر انداختم

 

این قمار عشقو من نشناختم

ساده بودم و زندگیمو باختم

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

دلمو سوزوندی

 

میخواستمت میخواستمت میخواستمت

 ولی تو نموندی

 ولی نموندی

 

عشقم بودی عشقم بودی عشقم بودی

ولی تو نموندی

ولی نموندی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:50 توسط باران |


تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو... تو بگو بمون منم نميرم از کنار
 
تو... تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت...گر چه سخته امّا من
 
دور ميشم از ديار تو... تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو...تو بگو
 
که ناميدي من ميشم اميد تو... تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها...
 
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو... تو بگو خدا کنه بارون بياد
 
از آسمون... به خدا ميگم که گريه کنه براي تو... اگه غمگين بشي از
 
دستم ناراحت بشي... ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو....
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 19:49 توسط باران |


 

تقدیم به کسی که

 

عشق را با همه ی تلخی ها

 

 دوست دارد

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:10 توسط باران |


 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:37 توسط باران |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:15 توسط باران |


هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام ان لحظه

ای را که با امدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله

ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم

بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای

زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از

ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا

بتپد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:0 توسط باران |


 

تو نیز بارانی

میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی

رازها را نوازش می کنی

هیچ نمی پرسی

 همه چیز را می دانی ....

باران رویاست

میان بال های شب می خزد

به پنجره های بسته دست می کشد

و در میان رازها راه می رود

باران رویاست

آرزوها را صدا می کند

در کوچه های گذشته قدم می زند

هیچ نمی پرسد

همه چیز را می داند...

باران رویاست

و رویاها به بارانی شسته خواهد شد

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:17 توسط باران |


ایستاده ام تنها  ...پشت میله های خاطرات دیروز این جا ...انگشت هایم را می

 

شمارم یک  ...دو  ...سه ... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو ...غزل را مشت

 

مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی ...ولی نفهمیدی که من

 

آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی...و من ...دیگر آزارت

 

نمی دهم زین پس ...قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن

 

باش...هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم ...مطمئن باش  ...   !

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:15 توسط باران |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:56 توسط باران |


نامه ات را با خط نستعلیق یا شکسته یا ثلث ننویس ! به خط عشق بنویس ، به زبا ن فارسی یا هر

 

زبان دیگری هم نه!به زبان سکوت.

 

روی کاغذ هم ننویس ،هر کاغذی که تو مصرف می کنی درختی را قطع می کند و خداوند

 

درختان را دوست می دارد ،نمی بینی چقدر سبز و با شکوهند آواز می خوانند و می رقصند

 

،پس روی دلت بنویس . نیازی هم نیست برای پست کردنش جائی بری یا تمبری بچسبانی فقط

 

تماشا کن از پشت پنجره اطاقت رقص پرنده ها را ، آواز درختان را اقتدار آبی آسمان را ،

 

درخشش ستاره ها و ما ه را و آن وقت نامه ات پست میشود و بلافاصله و بی هیچ وقفه ای

 

جوابش از راه میرسد.آن قدر بزرگ که در دلت جای نمی گیرد و از چشمانت بر روی گونه

 

هایت می لغزد .اما آن هنگام هرگز فراموش نکن که اشک چشمت از آن تو باشد و چشم دیگر نه

 

ازآن من که برای همه .منتظر می مانم تا ببینم چه جوابی گرفته ای.

   

  بی خبرم نگذار.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:50 توسط باران |


هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام ان لحظه

ای را که با امدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله

ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم

بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای

زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از

ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا

بتپد

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:40 توسط باران |


فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست... 

اما حیف این تازه اول یک زندگیست...

 زندگی چیزیست شبیه  یک حباب..

عشق آبادیه زیبایی در سراب...

فاصله با آرزو های ما چه کرد...

 کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:4 توسط باران |


نگران ثانيه هايي هستم كه بيخودي در گذر زمان تلف مي شوند و انتظار ديدن تو را مي كشند من نگرانم كه چگونه مي توان آن همه انتظار رو فراموش كرد آن روز ها را به ياد دارم كه تنها تو بودي توانستي با آن صداي دلنشينت گوشم را نوازش بدهي و مرا از دنياي تاريك خودم بيرون بكشي نگران فرداهايي هستم كه بي حا صلند كاش بيايي و ببيني كه چطور بدون تو در ميان ثانيه هاي انتظار گم شده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:8 توسط باران |


مانده ام تنها

به اندازه ی مهربونی تو

حالا که رفتی اشکال نداره

چون میدونم یه روز بر میگردی

بر میگردی و میگی که منو بخشیدی

منم میگم به اندازه ی تنهاییم خوش حالم

خوش حال تر از همیشه

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:52 توسط باران |


اگه نخواستی تو این دنیا به هم برسیم تو اون دنیا تو جهنم هم دیگه را میبینیم:

من به جرم دزدیدن و شکستن قلب تو

تو هم به این جرم که به جای خدا منو میپرستیدی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:39 توسط باران |


چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک مهتاب:

همه عمر قفس می بافت و به فکر پریدن بود

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:29 توسط باران |


من بارانم

باران خوبه

پاکه  ......

مقدسه.....

هر چقدر سختی هم بکشه بازم بر میگرده

هیچ وقت نا امید نمیشه

هیچ وقت کسی را ناراحت نمیکنه

پس....

پس...

اونم نباید ناراحت کنه

اخه اون عزیز ترین کسشه

اگه میخواد بره بذار بره

اما.....

اما.....

اما شاد بره

بذار هر جا رفت

هر جا رفت بگه یه روزی یه جایی یه بارونی هست که هر شب به خاطره یه عزیز هر شب می باره

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:34 توسط باران |


بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیداره تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشقه دیوانه که بودم.....

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 17:18 توسط باران |


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:3 توسط باران |


اگه خواستي قلبمو هديه مي کنم بهت تا با خنجر بی مهری پارش کنی اگه خواستی دلم و فرش زير پات می کنم که بتونی از رو دلم عبور کنی اگه خواستی عروسکت می شم که هر وقت از من خسته شدی بتونی کنارم بزاری اگه خواستی حتی مي تونم بازيچه دستت بشم که هر وقت خواستی ديگه به من نگاهم نکنی ولی من يه چيز و از تو می خوام .
 می خوام که دوستم داشته باشی ...

                         چون دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:59 توسط باران |